|

...

همراهمان بوديد در تمام سفر ، در طي تمام سختي ها ، با ما بوديد رفقا .

ما هنوز در مسيريم .

...
عكس هاي مراسم استقبال از امين ابراهيمي
سايت كانون عكس مشهد



در طول راه هر چند دقيقه از دوچرخه ها پياده ميشديم و لحظه اي و تصويري را ثبت مي كرديم . با كاروانيان همكلام ميشديم و خداقوتي مي گفتيم و خسته نباشيدي مي شنفتيم . حدود ساعت دوي بعد از ظهر به تپه سلام رسيديم . جايي كه محل تجمع عدهء كثيري از زايران براي اداي نماز و صرف ناهار و استراحت بود ، همونجا چادر زديم و دوربين به دست در بين جمعيت گم شديم .






چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ... به شکوفه ها ،به باران برسان سلام ما رااومدیم به شکوفه ها و باران سلام برسونیم باران مهربون همچین خیسمون کرد که پشیمون شدیم از سلام رسوندن .
آقا امروز فقط برف بود و بارون ،باد بودو بوران البته جنگل و جاده خوب بود باد و بورانم خوب بود اما نه برای ما .
امروز ازخراسان بزرگ خارج شدیم و به طبیعت شمال سلام کردیم تا قبل از تونل گلستان برف داشتیم تو جنگل گلستان هم اوایل برف بود اما کم کم تبدیل به بارون شد .

تو جنگل چند بار برای دیدن مناظر توقف کردیم یکی دوبار به احترام عبور گرازهای وحشی و یکبار هم برای صرف چای دودی مخصوص آق فرید . جای همتون خالی جنگل تو اون مه خیلی زیبا بود . جاده به طرف شمال خدا رو شکر خلوت بود و ما با دوچرخه هامون خوب تو جاده جولون می دادیم .
آخرین توقف ما نرسیده به تنگراه بود برای خوردن چای که با اومدن آقای مجیدی یکی از عکاسهای خوب بجنوردی همراه شدٰ . بعد از خداحافظی از آقای مجیدی چای خوردیم و به راه افتادیم .
بارون هر لحظه شدید تر و درشتتر می شد اما باید می رفتیم تو راه چند باری توقف کردیم چون واقعا رکاب زدن تو اون باد و بارون سخت بود . واقعا سخت بود ها . الکی نمیگیم .

یک تصادف هم داشتیم البته این دفعه دو تا دوچرخه که مشکل جدی برا یکی از دوچرخه ها پیش اومد که البته بازهم محمد در اون نقش موثری داشت و با اون جنون سرعتی که از اول سفر دچارش شده بود چنان کوبید به دوچرخه فرید که چارچوب چرخ فرید به هم ریخت و فرید هم برای چند لحظه دچار لکنت زبان شده بود .

دوچرخه را موقتی درست کردیم و به راه ادامه دادیم شدت بارش وحشتناک شده بود و تمام لباسها خیس و باد هم که حال اساسی میداد بهمون تو کفشها کاملا پر آب شده بودو صدای شلپ شلپش کاملا به گوشمون می رسید . باد سرما رو چند برابر می کرد شاید بشه گفت برف تو این شرایط خیلی بهتر از بارونه .

خلاصه تا 10 کیلومتری مینو دشت تو اون شرایط سخت رکاب زدیم و برای خوردن غذا کنار یک رستوران توقف کردیم و تاآماده شدن غذا کنار بخاری خودمون رو خشک کردیم .بارون هر لحظه شدتش بیشتر می شد و ما منتظر آروم شدن وضع هوا اما خبری از آرامش نبود .و ما همچنان نا امیدانه از پشت شیشه نظاره گر بودیم تو همین نظاره ها بود که شلوار محمد سوخت آخه اینقدر به عشقش یعنی بخاری نزدیک شده بود که که گرمای سوزانشو احساس نکرده بود . غذا رو با بوی شلوار سوخته محمد صرف کردیم درحالیکه نگاه متعجب مشتریان رستوران به لباس های خیس و حال نزار ما رویمان سنگینی می کرد .
هوا داشت کم کم تاریک میشد.با مشورت با بچه ها و هماهنگی با سید مجتبی خاتمی به این نتیجه رسیدیم که به چند علت باقی مسیر تا گرگان رو با ماشین بریم یعنی 110 کیلومتر باقی مانده را.
علت ها از این قرار بود :
۱ - مهمترین دلیل نبودن زائر پیاده در ادامهء مسیر بود .
۲- واقعا زمان نداشتیم ، حتی زمان خوابمون توی این مدت چهار پنج ساعت در بیست و چهار ساعت بود و ما باید بیست و ششم مشهد باشیم .
۳- بادشدید و باران درشت و شدید تر و خیسی کامل لباس های ما و خرابی دوچرخهء فرید .
۴- رسیدن به زائران مسیر جاده نیشابور به مشهد .

ساعت حدود ده شب رسیدیم به گرگان ، کلافه از هوای خراب و بارانی .
خانه ای گرفتیم و لباسهای خیس رو کندیم و تمام فضای خانه پر شد از لباسهای آغشته به آب ، حتی وسایل داخل خورجین دوچرخه ها هم خیس شده بود .
باران در حال بارش بود و ما در سکوت به روزهای بعد می اندیشیدیم .
دیشب که از کافی نت زدیم بیرون و داشتیم توی خیابونای خلوت دنبال یه مسافرخونه برای خوابیدن می گشتیم یه آقای موتور سوار پیچید جلومون و دعوتمون کرد به خونه اش . هرچی از ما اصرار که نه آقا خوب نیست ، مزاحم نمیشیم قبول نکرد . بنده خدا اسمش جمشید بود و از کشتی گیرای قدیمی بجنورد . ازون بچه های با معرفت ورزشکار .
خسته و کوفته و یخزده رسیدیم به خانهء گرم آقا جمشید و زود هم باهاش صمیمی شدیم .بنده خدا سریع برامون چای داغ رو تیار کرد وچایی رو که خوردیم اولین کسی که بیهوش شد محمد ادیبی بود ، بعدشم یکی یکی پشت پلکامون گرم شد و خوابیدیم تا صبح . و چقدر هم این خواب چسبید . دستت درد نکنه آقا جمشید با معرفت .
صبح ساعت هفت با صدای علی نصری که مدام با هیجان می گفت بچه ها بیدار شید داره برف میاد از خواب بیدار شدیم . انتظار بارش برف رو داشتیم . خواب از سر همه پرید و سریع مهیای رفتن شدیم .
آقا جمشید هم با همون سادگی و صفای خاص خودش زود صبحونه رو برامون مهیا کرد و ما هم حسابی از خجالت سفرهء صبحونه دراومدیم .

بعد از خداحافظی از میزبان مهربان ، چند متری که رفتیم دوچرخه فرید پنچر شد و ده بیست دقیقه ای طول کشید تا فرید خودش دست به کار بشه و پنچری دوچرخه رو بگیره .

زیر برف رکاب زدن یه حال و صفای خاصی داره ، هم خوب سرما می خوری هم برف همچین میزنه توی چشم و چالت که حالت جا بیاد و همچین درست و درمون خواب از سرت بره .
خروجی بجنورد جلوی یه آپاراتی ایستادیم تا روغنی به چرخ ها بزنیم .

صاحب مغازه تا ما رو دید پرسید شما چه زود رسیدید ، ماشالله ! ما بسی تعجب کردیم که این بنده خدا مارو از کجا میشناسه ! وقتی پرسیدیم گفت ای بابا شما کلی مشهورید خودتون خبر ندارید ! توی تلویزیون دیدمتون . ما یکی دو سه کیلو چاق شدیم از این جمله اش و زود باهاش صمیمی شدیم و رفتیم توی دفترش و یک لیوان چای داغ مهمونش شدیم .

و اما بعد از این ، ما بودیم و گردنهء بدرانلو ، شاهکاری بود در نوع خودش ، سربالایی های عمودی وپیچ در پیچ اونهم در اون مه شدید و برف و کولاکی که هرچه پیش میرفتیم بیشتر هم میشد.

ماشین ها برامون بوق میزدن و چراغ میدادن و دست تکون میدادن و بعضیاشونم ازمون فیلم میگرفتن ، ما هم همونطور که داشتیم با سبک ترین دنده از اون سربالایی های مخوف بالا می رفتیم و عرق می ریختیم به زور براشون دستی تکون میدادیم و لبخند می زدیم .

مه هر لحظه شدید تر و شدید تر میشد طوری که اگه بینمون چند متر فاصله می افتاد دیگه نمی تونستیم همدیگه رو ببینیم . خصوصا اینکه برف ریز بدجوری توی چشمامون میزد .

ساعت حدود دو بعد از ظهر ، زیر همون برف و کولاک رسیدیم به یک مسجد ، خدا خیرشون بده هم گرم و هم تر تمیز و مرتب .
فرید سریع بساط چای توی قوطی (گداجوش ) رو برپا کرد و ما هم رفتیم داخل مسجد چند دقیقه ای استراحت کنیم.

تو مسجد حسن رو هم پیدا کردیم و عکسی ازش گرفتیم اما متاسفانه وقتی گرم صحبت و برنامه ریزی باقی مسیر بودیم دوباره ناپدید شد خوشبختانه ازش عکس داریم هر کی ازش خبر داشت به ما هم بگه.

بعد از استراحت با جمع آوری وسایل و پوشاندن سرو صورت دوباره به راه افتادیم.

چشمتون روز بد نبینه ، فرید که گفت بچه ها سربالایی تموم شد یهو خودمونو توی یک سراشیبی وحشتناک دیدیم که مثل بازی های کامپیوتری بود ، با سرعت حدود پنجاه کیلومتر رو به پایین فرود اومدیم . من یکی که محکم دستهء دوچرخه رو گرفته بودم و زیر لب دعا می خوندم ، محمد که گلگیر چرخ جلوش کنده شده بود همینطور که با اون سرعت پایین میرفت تمام قسمت جلوی گرمکنش پر از گل و برف شده بود .

علی نصری که توی این شیب رکاب هم میزد ! من هی توی دلم میگفتم خداجون همون سربالایی ها بهتر بود جان من بسه ، خلاصه ، هی سربالایی ، هی سراشیبی ، عجب گردنه ای بود این گردنهء بدرانلو .

در تمام این چهار روز سید مجتبی خاتمی با تماس های مداوم و احوالپرسی و خبررسانی و پیگیری هاش همراهمون بود و دلگرممون میکرد . خصوصا وقتی که کامنت های بچه ها توی وبلاگمون رو میخوند کلی کیف میکردیم و گرم میشدیم .

از مسجد تا آشخانه حدود سی کیلومتر راه داشتیم و باید تا قبل از تاریکی به اونجا میرسیدم . امر
وز به خاطر هوای نامساعد و برف و بوران کاروانی در مسیر ندیدیم . تا آشخانه یکسره رکاب زدیم . این مسیر هم پر بود از فراز و نشیب و خصوصا سربالایی های آنچنانی . ساعت پنج بعد از ظهر رسیدیم آشخانه ، هوا هم تاریک شده بود .

اولین چیزی که به ذهنمان رسید رفتن به کافی نت اما ذهی خیال باطل .آشخونه فقط آش داشت.البته یه مسافرخونه هم داشت که تا به حال پای کسی بهش نرسیده بود وما هم به خیال اینکه مهمان کسی بشویم هر چه در خیابان ها پرسه زدیم خبری از جمشید نبود و به ناچار برای افتتاح مسافرخانه افتخار دادیم اتاق شماره 8 از بین تمام اتاق هایی که هیچ مسافری نداشت نصیب ما شد و همه بچه ها نا خود آگاه به تکرار عدد 8 در این سفر فکر کردیم (مدت سفر 8 روز ،عکاسی از زائران امام هشتم و یک مورد دیگه که قابل گفتن نیست) رو تختها دراز کشیدن همانا و شکستن پایه تختها همان، انگار تختها از حضور مسافر تعجب کرده بودند.
ما ٰٰ بیخیال تختها تا صبح تخت خوابیدیم.
...
از کامنتهای پرمحبت دوستان و اساتید بسیار متشکریم .
از تاخیر دو روزهء در ارسال گزارش به علت عدم دسترسی به نت بود . از همه عذر خواهیم .

همین الان رسیدیم بجنورد ، عجب روزی بود امروز ، همگی اینقدر خسته ایم که صاحب کافی نت داره چپ چپ نگاهمون می کنه و می ترسه که شب رو اینجا موندگار بشیم .
زیاد نمی تونم بنویسم ، نوک انگشتام از شدت سرمای توی جادهء شیروان - بجنورد کرخت و بی حس شده و از اون بدتر خستگی ، اما اینها چیزی نیست ، دلهامون گرم و عزممون جزمه .

کامنت های دو تا پست قبلی رو که با بچه ها می خوندیم کلی انرزی می گرفتیم ، با بعضیاش می خندیدم و بعضیاش رو چند بار می خوندیم و توی ذهن می سپردیم . خداییش دست همه تون درد نکنه .
این همدلی و همراهی فوق العاده است ، از اینکه فرصتی برای پاسخ به تک تک کامنت ها ندارم از ته دل عذرخواهیم . بعدا جبران می کنیم . دم همتون گرم .
امروز صبح از قوچان حرکت کردیم ،صبح هوا خیلی سرد بود ، یکی دو ساعته رسیدیم فاروج ، توی راه تلفنی چند تا خبر خوش به علی نصری رسید و یک خبر خوش هم به محمد ، اینها هم از برکات این سفره .
فاروج چایی خوردیم و استراحتی و یاعلی... به کوب رفتیم تا شیروان ، امروز انگار انرژی بچه ها چند برابر شده بود . در مسیر چند توقف داشتیم برای عکاسی از کاروان ها ، به چند کاروان دوچرخه سوار هم برخوردیم که با دوچرخه های چینی ! همت کرده بودند و از بابلسر عزم مشهد کرده بودند .

محمد برای عکاسی از این گروه خودشو ولو کرده بود روی زمین و ماشین های عبوری از جاده به خیال اینکه این بنده خدا تصادف کرده یه نیش ترمزی می زدند .
از شیروان که خارج شدیم باد مخالف زد توی سر و صورتمون و عجیب حالمون رو گرفت و رمقمون رو کشید ، یک چیزی میگم ، یک چیزی میشنوید .
جاده یک دست و اطرافش صاف و خالی و باد شدید و ما چها نفر پشت سر هم با فاصلهء خیلی کم حرکت می کردیم ، این قسمت در مقایسه با جریانات بعدش تازه خیلی خوب بود !
فرید دولت آبادی مدام به بچه ها برای پیش روی انرزی میداد و ما هم هرچه در توان داشتیم در کفه اخلاص گذاشته بودیم ، خداییش دیگه توی عمرمون اینقدر فشار روی پاهامون نیومده بود . ولی تازه اینم چیزی نبود. حالا بشنوید از بقیه اش .

کم کم هوا تاریک میشد و سوز سرد هم اضافه بر آن و سگ ها هم که دیگه تا دلتون بخواد .
در مسیر چند جا ، چند تا سگ دنبالمون کردند که بنا به توصیه فرید همگی ایستادیم و صحبتی باهاشون کردیم و راضیشون کردیم که دست از سر ژولیدهء ما بردارند و البته بعضیاشون خیلی منطقی بودند و برمیگشتند ولی بعضیاشون خداییش اصلا هیچی حالشون نمیشد ما هم از سر ناچاری چند تا سنگ حواله شون می کردیم .
آقا ، هوا تاریک شد ؛ چشمتون روز بد نبینه ، صدای کاسهء زانوی همه بچه ها دراومده بود : لق و لق .. لق و لق
ولی مگه ول کن بودیم ، مقصد دیار قدس .. ببخشید ، بجنورد ، بین راه جایی نبود برای توقف و شب رو به صبح رسوندن . رفتیم و رفتیم . تاریکی غلبه بر هر چه بود و نبود و چراغ قوه های ما از کوله ها بیرون آمد .
یک قسمت هایی از مسیر اونقدر ظلمات بود که من یکی فکر می کردم دارم توی خواب حرکت می کنم . بچه ها مدام میگفتند میریم ، منم ته دلم میگفتم : نریم چیکار کنیم؟!
چندنقطه توقف کوتاهی برای استراحت داشتیم ، توی جاده خیلی خطرناک بود خصوصا بوق های کر کننده ماشین های غول پیکر که به خیال خودشون به ما سلامی میدادن ، اما هر بوقی مصادف بود با کج و معوج حرکت کردن دوچرخه و رفتن توی خاکی ،
نوشتنی نیست ، باید بودید و میدید . تجربه فوق العاده ای بود . فوق العاده و سخت .
گردنه بابا امان فاجعه بود ، احساس می کریدم داریم میریم به آسمون از بس که سربالایی این جاده صاف بود ، صدای نفس های بچه ها در سکوت شب پیچیده بود .
محمد ادیبی امروز هم خوب پیش رفت ، سربالایی تنگه ، نفسش بریده بود ولی با قدرت تا آخرش اومد ، علی نصری امروز از دیروز بهتر بود ، هر روز بهتر از دیروز و با فریاد کشیدن جملهء معروفش وسط تنگه حسابی دلمون رو قرص کرد : - ما مرد روزهای سختیم ، البته این بار گفت ما مرد شب های سختیم !
فرید دولت آبادی مدام از جلوی گروه تا آخرش در حرکت بود و دوچرخه و اعضای تیم رو چک می کرد ، توی تاریکی مثل دوران خدمت شده بود ، فرید داد می زد : حمید ، من داد می زدم : هستم .
داد میزد : علی ، علی داد می زد : هستم با ضمهء ت . فرید داد می زد : حسن ! و جوابی نمیرسید و معلوم نبود حسن کی بوده و کجا بود .
رسیدن به تابلوی : ۵ کیلومتر تا بجنورد برای بچه ها مثل رسیدن به بهشت بود .خستگی رو از تن همه بیرون کشید . راستی خروجی تونل هم با چند تا سگ مواجه شدیم که خارجی بودن انگار چون هنوز دهنمون رو باز نکرده بودیم برای دیالوگ ، افتادن دنبالمون ، اونم توی اون ظلمات شب ، ما هم تا جون داشتیم رکاب زدیم و کم کم من یکی داشتم احساس می کردم روحم داره از تن خارج میشه و با خودم می گفتم چه خوب ! در حین دوچرخه سواری و در کنار دوربین و دوستان جان به جان آفرین تسلیم می می کنم .
امروز ۱۳۰ کیلومتر رکاب زدیم ، رکورد روزهای قبل رو شکستیم . اگه همینطوری پیش بریم تا سیصد چارصدم میریم ! تا خدا چی بخواد .
راستی دیشب قوچان که بودیم دو تا از عکاسای خوب قوچان تماس گرفتند و ابراز لطف کردند که از هردو ممنونیم . آقای فتحعلی زاده و باقری .
کافی نت داره میبنده و گرنه حرف زیاده
شرمنده دوستان .
از غلط های املایی زیاد در متن بسیار شرمنده ام .
احتمالا با توجه به مسیر پیش رو فردا شب دسترسی به نت نخواهیم داشت .
ملتمس دعا همهء دوستانیم و البته دلتنگ دیدن روی ماه همه .
محمد ادیبی
امروز هم با دوچرخه تازه تعمیر شده اش از همه ما جلوتر به پیش میراند و به نصیحت
های فرید در مورد عدم صرف انرژی بی مورد توجه نمی کرد که هیچ سرعت بیشتر میگرفت .
فرید مدام به بچه ها سر می زد و حواسش به همه موارد بود .
علی نصری بر خلاف دیروز که گرفتگی در عضله باعث کندی حرکتش بود امروز با انرژی و قدرت مضاعف رکاب می زد
و ونسبت به دیروز در مقوله عکاسی هم خیلی فعال تر بود . من از صبح تا ظهر تقریبا هر
10 دقیقه یکبار برای ثبت تصویر زائران پیاده از دوچرخه پیاده میشدم و از زوایای
مختلف حرکت آنها را به ثبت می رساندم .
دیروز60 کیلومتر حرکت کردیم یا سرعت
میانگین 12 کیلومتر در ساعت اما امروز با توجه به آمادگی نسبی بدنی حدود 80
کیلومتر رکاب زدیم و در سرعت هم نسبت به دیروز بهتر بودیم . حدود ساعت 2.30 نهار
خوردیم و بدون استراحت حرکت کردیم .
امروز خوشبختانه بدون اتفاق خاصی به قوچان
رسیدیم و صبح به امید خدا به سمت بجنورد حرکت خواهیم کرد. صرف آجیل و تنقلات اهدایی
دوستان عکاس و مهربان ، در حیت حرکت ، بسیار چسبید دست همشون درد نکنه .
تماسهای تلفنی دوستان
از شهرهای مختلف و خصوصا تهران نشان ازبازتاب مثبت ، وسیع و خوب
این طرح داشت . با اینکه دسترسی ما به نت ، روزنامه و تلویزیون به راحتی مقدور نیست
اما اخبار ثبت این سفر عکاسانه به صورت پی در پی از طریق اس ام اس به گوش ما می
رسد که مایه دلگرمی ماست . ممنون محبت همه دوستانیم .
امروز صبح ساعت 6 با بچه هاي گروه قرار گذاشتيم ، همه دور هم جمع شديم و دوباره برنامه ها رو مرور كرديم و بار و بنه را بستيم و راهي حوزهء هنري استان خراسان رضوي ( ميدان تقي آباد ) شديم .
سيد مجتبي خاتمي ( مسئول دفتر عكس حوزه هنري ) سرحال و قبراق منتظرمان بود ، كم كم دوستان ديگر هم از راه رسيدند و با آمدن هركدامشان دلگرميان بيشتر و عزممان جزم تر از قبل ميشد . اسم بردن و تشكر از يكايك دوستان عكاس و مسئولين در حال حاضر برايمان مقدور نيست ، مبادا كه اسم كسي از قلم بيفتد و باعث شرمندگي ما شود ، استقبال عكاسان و دوستان از اين طرح از آنچه در تصور ما بود فراتر بود ، حدود بيست سي نفر از دوستان و چند نفر از مسئولين حوزه هنري ، گزارشگران صدا و سيما و... براي بدرقهء ما زحمت كشيده بودند و آمده بودند .
جمعا براي سلامتي عكاس خوب كشورمان " حسين پرتوي " دعا كرديم و عكس يادگاري گرفتيم و حركت كرديم .
...
هوا برخلاف تصورمان خوب بود ، باد و بوران ديشب ترس خرابي هواي امروز را به دلمان انداخته بود .
توجه و سئوالات مردم شهر برايمان جالب بود ، به يكايكشان به گرمي پاسخ مي گفتيم و لبخند و موفق باشيدشان را توشهء راهمان مي كرديم .
كم كم از شهر خارج شديم و در مسير جادهء قوچان قرار گرفتيم .
فريد دولت آبادي مدام نكات فني و موارد لازم را يادآوري مي كرد ، محمد اديبي كه انگار پتاسيل و شوقش از همهء ما بيشتر بود با فاصلهء زيادي از ما جلو افتاده بود .
بي خوابي ديشب ( تا ساعت چهار و نيم صبح ) و عدم آمادگي فيزي كامل ، كمي كندمان كرده بود ، اما بدون وقفه ركاب مي زديم و به پيش ميرانديم .
...
ساعت دو نيم بعد از ظهر ، توقف كوتاهي براي ناهار داشتيم ، در مسير چند كاروان زيارتي پياده چند نفري و تك نفري و چند ايستگاه صلواتي باعث توقف و عكاسيمان شد ، براي خودمان هم اين تجربه ( دوچرخه سواري و عكاسي ) جالب و شيرين بود .
بعد از ناهار با اينكه بسيار خسته و كوفته بوديم با اصرار فريد دولت آبادي آماده طي ادامه مسير شديم ، كم كم سوز سردي شروع به وزيدن كرده بود و سربالايي جاده هم حسابي رمقمان را ميكشيد ، اما به قول علي نصري : ما مرد روزهاي سختيم .
نزديك هاي غروب به چناران رسيديم ، عكس يادگاري را زير تابلوي شهر به ثبت رسانديم و وارد شهر شديم .
اوايل ورودمان به شهر بود كه به علت برخورد يك تاكسي به دوچرخه محمد اديبي ، تاير چرخ عقب تاب ناجوري برداشت و دوچرخه اش عملا از كار افتاد ،
خوشبختانه هيچ مصدوميتي دركار نبود ولي محمد و بقيه حسابي از اين اتفاق دمغ شديم .
راننده تاكسي دوچرخه را به يك تعميرگاه برد و همه كلافه از اين اتفاق غير مترقبه ساكت يك گوشهء تعميرگاه نشستيم .
اين اتفاق باعث ماندگاري امشبمان در چناران شد .
الان ساعت 8 شب ، همه خسته و خواب آلود توي كافي نت نشستيم و خبرهاي حركت امروز را در سايت هاي مختلف دنبال مي كنيم .
به اميد خدا فردا صبح زود به سمت قوچان و فاروج حركت خواهيم كرد .
خدا كند هوا ياري كند ، ملتمس دعاي همه ياران مهربانيم .

