تبليغاتX
در مسير


با توجه به برنامه ريزي هاي انجام شده و در ادامه فعاليت هاي " گروه عكاسان دوچرخه سوار " و با توجه به ابراز تمايل تعدادي از دوستان براي شركت و همراهي در برنامه هاي اين گروه ، تصميم گرفتيم با اعلام اين فراخوان ، از همه همشهريان عكاس كه علاقمند به شركت در برنامه هاي اين گروه هستند دعوت كنيم در برنامه هاي آتي به جمع ما بپيوندند .

كساني كه مايل به عضويت و شركت در برنامه هاي " گروه عكاسان دوچرخه سوار " هستند مي توانند  يا با شماره 09376537480 ( حميد سلطان آباديان ) تماس گرفته و آمادگي خود را اعلام كنند .

بديهي است زمان و فهرست كامل برنامه هاي بعدي كه در سه بخش سفرهاي كوتاه مدت درون شهري ، سفرهاي ميان مدت بين شهري و سفرهاي بلند مدت خارج از كشور انجام مي شود به اطلاع كليه اعضاء و علاقمندان خواهد رسيد و گزارش كامل و مصور آن در همين وبلاگ منتشر خواهد شد .

از دوست و همراه هميشگي گروه ، سيد مجتبي خاتمي به خاطر درج فراخوان و مساعدت ها و پيگيري هاي مهربانانه اش سپاسگذاريم و دست تمام علاقمندان به همراهي مان در سفرهاي بعدي را به گرمي مي فشاريم .


+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 4:58  توسط گروه عكاسان دوچرخه‌سوار مشهد  | 




وارد مشهد شديم . سفر تمام شد .
سلام آقا ، ما برگشتيم ، هوامان رو داشتي ها ، حواسمان بود .
آقا ممنونيم ازت ، خيلي بزرگي ، خيلي آقايي .
يادمان نمي رود . حك شد توي دلمان تمامش .

...



دوستان  منتظرمان بودند و باز شرمنده مان كردند ، جمعي از همان ها كه در طول سفر همراهي و همدليشان دلگرمي‌مان بود و انرژي بخشمان .
دست همه تان درد نكند دوستان بامعرفت ، سنگ تمام گذاشتيد .
با دانه دانه كامنت ها و واژه ها و تماس ها و اظهار لطفتان .

همراهمان بوديد در تمام سفر ، در طي تمام سختي ها ، با ما بوديد رفقا .




سيد مجتباي عزيز ، ممنونيم از " پا در ركاب شدنت " با ما ، در تمام مسير . يادمان نمي رود كامنت هايي را كه از پشت گوشي تلفن برامان مي خواندي  و ما چهار نفري توي جاده هاي سرد مسير ، تمام تن گوش ميشديم و دلمان يكدله ميشد با تمام دوستان .
هيچ چيز اين سفر يادمان نميرود ،

ما هنوز در مسيريم .


توقف معني ندارد .. ما در مسيريم




...

عكس هاي مراسم استقبال از امين ابراهيمي
سايت كانون عكس مشهد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 8:8  توسط گروه عكاسان دوچرخه‌سوار مشهد  | 



ساعت پنج صبح در يك هواي سرد ، رسيديم به نيشابور ، ديشب اصلا توي اتوبوس خوابمون نبرد ، دوچرخه ها رو كه  مهيا كرديم و پا در ركابش گذاشتيم انگار خوني تازه دويد توي رگهامون .  بايد ركاب ميزديم تا برسيم به جاي قدم هاي زائران پياده اي كه مي رفتند به سوي خورشيد  و ركاب زديم .
مسير جاده فراز و نشيب چنداني نداشت ، هوا هم نيمه ابري و سرد بود . در مسير نگاهمان رو به جلو بود به اميد ديدن كاروان هاي پياده و دغدغه مان اين بود كه مبادا دير برسيم و چقدر اين دغدغه بهمان انرژي ميداد .



و رسيديم ، خيلي بودند ، همه جور بودند ، پير و جوان ، زن و مرد ، پاي برهنه و با كفش ، تنها و با گروه ، از بينشان گذشتيم چون برگي از ميان جويبار .
جادهء قديم نيشابور را براي عبو ر مطمئن و امن تر كاروان هاي پياده به روي خودروها بسته بودند و تنها در فراز و نشيب جاده ميشد آدم ها را ديد و پرچم ها را و عبور را در مسيري به سوي مقصود .



در طول راه هر چند دقيقه از دوچرخه ها پياده ميشديم و لحظه اي و تصويري را ثبت مي كرديم . با كاروانيان همكلام ميشديم و خداقوتي مي گفتيم و خسته نباشيدي مي شنفتيم . حدود ساعت دوي بعد از ظهر به تپه سلام رسيديم . جايي كه محل تجمع عدهء كثيري از زايران براي اداي نماز و صرف ناهار و استراحت بود ، همونجا چادر زديم و دوربين به دست در بين جمعيت گم شديم .





هر كسي حال و هواي خاص خودش رو داشت ، هر كسي در دلش حرف هاي نگفتهء بسيار داشت و حالا نزديك بود به  خورشيد و خوب ميشد حس كرد كه دل توي دل هيچكدامشان نبود .




ناهار ظهر مهمان زايران بوديم ، زائران همچنان مي آمدند ،  اين جويبار تمام نشدني از آن دورها جاري بود و از اين طرف تا قلب مشهد امتداد داشت .



حال و هواي خاصي داشتيم ، امروز حرف و صحبت بينمان كم بود ، سفر تقريبا تمام شده بود و رسيده بوديم به آخر. توي چشم هاي هم كه نگاه ميكرديم ناگفته ها رو مي خونديم . بچه ها بيشتر خودشون رو سرگرم ديدن عكس هايي كه گرفته بودند مي كردند و ميلي به صحبت در هيچكداممان نبود .
جاري بودن حسي دارد كه سكون  و ايستايي خرابش مي كند . آدم به حركت كه خو مي كند طاقت ايستادن ندارد  .




روزهاي اين سفر با همهء خاطراتش ، با همه جرياناتش ، زود گذشت . مثل همهء زندگي كه زود مي گذرد . آدم در مسير كه هست حواسش نيست كه گاهي زود دير مي شود . حالا ما بوديم و اندوخته هامان ، عكس هايي كه گرفته بوديم .  ما بوديم و روزهايي كه تمام شده بود از عمرمان ، از سفرمان و از هدفمان . آخر خط وقتي شيرين است كه آدم دستش پر باشد .
دستمان پر بود اما ،
اين آخر خط برايمان شروع راهي تازه بود .
..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 2:39  توسط گروه عكاسان دوچرخه‌سوار مشهد  | 




صبح هم هوا باروني بود ، لباسها هم هنوز خشك نشده بود . كار مهمي كه امروز داشتيم هماهنگ كردن برنامهء سفرمون به نيشابور و رسيدن به كاروان زايران پياده بود . رفتيم ترمينال و بليط گرفتيم . دغدغه مون جاسازي دوچرخه ها توي اتوبوس بود .

تجربهء مهمي كه اين سفر برامون داشت بحث زمان بود ، مديريت زمان اونم وقتي كه بحث يك سوژهء خاص درميونه يكي از اصلي ترين برنامه هاي يك سفر اين چنينيه ، چيزي كه ما رو مجبور به استفاده از ماشين كرد همين بود  وگرنه براي يك دوچرخه سوار ، پياده روي و يا سوار ماشين شدن  يك كار كسالت بار و آزار دهنده است .

ما تا اينجاي سفر با دوچرخه هامون حسابي خو گرفته بوديم و باهاشون رابطهء احساسي برقرار كرده بوديم . دست به سر روشون مي كشيديم و جاهاي خوش آب و هوا و تميز پاركشون مي كرديم و حسابي مواظبشون بوديم ، حالا تصور كنيد كه قرار باشه اونا چند ساعت از ما دور باشن ، واقعا احساس بدي داشتيم .

بعد از ظهر ، رفتيم آق قلا ، فريد با مدير يك كارخونه كه خودش قبلا اونجا مدير فني بود هماهنگ كرده بود كه بتونيم از سيستم و نت اونجا براي به روز كردن وبلاگ استفاده كنيم . تا ساعت شش بعد از ظهر اونجا بوديم و اينبار انتخاب عكس ها و نوشتن مطالب خيلي طول كشيد ، ساعت هشت بليط اتوبوس داشتيم ، يكساعت زودتر از موعد حركت به ترمينال رفتيم و با هماهنگي با راننده دوچرخه ها رو در قسمت بار اتوبوس جاسازي كرديم . ساعت 8 به سمت نيشابور حركت كرديم .

توي اتوبوس بحث داغ بينمون همين كم بودن فرصت و زمان سفرمون بود و طي اين صحبت ها برنامه هاي بعديمون رو مرور كرديم . توي ساعاتي كه توي اتوبوس بوديم دلمون براي ركاب زدن تنگ شده بود و با چشم هاي بسته در ذهنمون تصور مي كرديم كه داريم ركاب مي زنيم و از اتوبوس سبقت مي گيريم . بيرون گاهي برف و گاهي بارون مي باريد و خاطرات عبور از گردنهء بدرانلو رو برامون زنده مي كرد .

شب مي گذشت و به دميدن صبح نزديك مي شديم ، رسيدن به روزهاي پاياني سفر  حس خاص و غمناكي رو در دل بچه ها انداخته بود ، اين سفر يك سفر معمولي نبود ، يك اتفاق خوب بود ، ازون اتفاق هايي كه  بايد توي زندگي آدم ها بيفته تا خيلي چيزها رو بهتر درك كنند و بهتر بفهمند و بهتر ببينند . ما اين مسير رو فقط ركاب نزديم و فقط عكس نگرفتيم ، ما به قول فريد دولت آبادي در اين مسير زندگي كرديم .

زندگي ، با همهء فراز و نشيب ها و برف و كولاك و باد و بارونش ، با همه دلگرمي ها و مخاطرات و جاخالي دادن هاش .
اين سفر همه چيز برامون داشت ، كوله بار سنگيني از تجربه ، عيارمون رو محك زديم براي گذر از مراحل بعد ، براي ادامهء زندگي آنطور كه بايد ، نه آنطور كه در روال است ، براي طي مسير ، براي رسيدن به هدف .


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 1:40  توسط گروه عكاسان دوچرخه‌سوار مشهد  | 

 

در جاده

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ... به شکوفه ها ،به باران برسان سلام ما رااومدیم به شکوفه ها و باران سلام برسونیم باران مهربون همچین خیسمون کرد که پشیمون شدیم از سلام رسوندن .

آقا امروز فقط برف بود و بارون ،باد بودو بوران البته جنگل و جاده خوب بود باد و بورانم خوب بود اما نه برای ما .

ابتدای تونل گلستان

امروز ازخراسان بزرگ خارج شدیم و به طبیعت شمال سلام کردیم تا قبل از تونل گلستان برف داشتیم تو جنگل گلستان هم اوایل برف بود اما کم کم تبدیل به بارون شد .

دانه های زیبای برف


تو جنگل چند بار برای دیدن مناظر توقف کردیم یکی دوبار به احترام عبور گرازهای وحشی و یکبار هم برای صرف چای دودی مخصوص آق فرید . جای همتون خالی جنگل تو اون مه خیلی زیبا بود . جاده به طرف شمال خدا رو شکر خلوت بود و ما با دوچرخه هامون خوب تو جاده جولون می دادیم .

همراه با آقای مجیدی



 آخرین توقف ما نرسیده به تنگراه بود برای خوردن چای که با اومدن آقای مجیدی یکی از عکاسهای خوب بجنوردی همراه شدٰ . بعد از خداحافظی از آقای مجیدی چای خوردیم و به راه افتادیم .

...

بارون هر لحظه شدید تر و درشتتر می شد اما باید می رفتیم تو راه چند باری توقف کردیم چون واقعا رکاب زدن تو اون باد و بارون سخت بود . واقعا سخت بود ها . الکی نمیگیم .

در مسیر


یک تصادف هم داشتیم البته این دفعه دو تا دوچرخه که مشکل جدی برا یکی از دوچرخه ها پیش اومد که البته بازهم محمد در اون نقش موثری داشت و با اون جنون سرعتی که از اول سفر دچارش شده بود چنان کوبید به دوچرخه فرید که چارچوب چرخ فرید به هم ریخت و فرید هم برای چند لحظه دچار لکنت زبان شده بود .

پای محمد که در اثر خیسی کفش ها تغییر شکل داده

دوچرخه را موقتی درست کردیم و به راه ادامه دادیم شدت بارش وحشتناک شده بود و تمام لباسها خیس و باد هم که حال اساسی میداد بهمون تو کفشها کاملا پر آب شده بودو صدای شلپ شلپش کاملا به گوشمون می رسید . باد  سرما رو چند برابر می کرد شاید بشه گفت برف تو این شرایط خیلی بهتر از بارونه .

عکس از محمد ادیبی


خلاصه تا 10 کیلومتری مینو دشت تو اون شرایط سخت رکاب زدیم و برای خوردن غذا کنار یک رستوران توقف کردیم و تاآماده شدن غذا کنار بخاری خودمون رو خشک کردیم .بارون هر لحظه شدتش بیشتر می شد و ما منتظر آروم شدن وضع هوا اما خبری از آرامش نبود .و ما همچنان نا امیدانه از پشت شیشه نظاره گر بودیم تو همین نظاره ها بود که شلوار محمد سوخت آخه اینقدر به عشقش یعنی بخاری نزدیک شده بود که که گرمای سوزانشو احساس نکرده بود . غذا رو با بوی شلوار سوخته محمد صرف کردیم درحالیکه نگاه متعجب مشتریان رستوران به لباس های خیس و حال نزار ما رویمان سنگینی می کرد .

 هوا داشت کم کم تاریک میشد.با مشورت با بچه ها و هماهنگی با سید مجتبی خاتمی به این نتیجه رسیدیم که به چند علت باقی مسیر تا گرگان رو با ماشین بریم یعنی 110 کیلومتر باقی مانده را.

علت ها از این قرار بود :
۱ - مهمترین دلیل نبودن زائر پیاده در ادامهء مسیر بود .
۲- واقعا زمان نداشتیم ، حتی زمان خوابمون توی این مدت چهار پنج ساعت در بیست و چهار ساعت بود و ما باید بیست و ششم مشهد باشیم .
۳- بادشدید و باران درشت و شدید تر و خیسی کامل لباس های ما و خرابی دوچرخهء فرید .
۴- رسیدن به زائران مسیر جاده نیشابور به مشهد .

در خانه ...


ساعت حدود ده شب رسیدیم به گرگان ، کلافه از هوای خراب و بارانی .
خانه ای گرفتیم و لباسهای خیس رو کندیم و تمام فضای خانه پر شد از لباسهای آغشته به آب ، حتی وسایل داخل خورجین دوچرخه ها هم  خیس شده بود .
باران در حال بارش بود و ما در سکوت به روزهای بعد می اندیشیدیم .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 12:25  توسط گروه عكاسان دوچرخه‌سوار مشهد  | 

 

آقا جمشید با معرفت و گروه عکاسان دوچرخه سوار

دیشب که از کافی نت زدیم بیرون و داشتیم توی خیابونای خلوت دنبال یه مسافرخونه برای خوابیدن می گشتیم یه آقای موتور سوار پیچید جلومون و دعوتمون کرد به خونه اش . هرچی از ما اصرار که نه آقا خوب نیست ، مزاحم نمیشیم قبول نکرد . بنده خدا اسمش جمشید بود و از کشتی گیرای قدیمی بجنورد . ازون بچه های با معرفت ورزشکار .

ممد در خواب

خسته و کوفته و یخزده رسیدیم به خانهء گرم آقا جمشید و زود هم باهاش صمیمی شدیم .بنده خدا سریع برامون چای داغ رو تیار کرد وچایی رو که خوردیم اولین کسی که بیهوش شد محمد ادیبی بود ، بعدشم یکی یکی پشت پلکامون گرم شد و خوابیدیم تا صبح . و چقدر هم این خواب چسبید . دستت درد نکنه آقا جمشید با معرفت .
صبح ساعت هفت با صدای علی نصری که مدام با هیجان می گفت بچه ها بیدار شید داره برف میاد از خواب بیدار شدیم . انتظار بارش برف رو داشتیم . خواب از سر همه پرید و سریع مهیای رفتن شدیم .
آقا جمشید هم با همون سادگی و صفای خاص خودش زود صبحونه رو برامون مهیا کرد و ما هم حسابی از خجالت سفرهء صبحونه دراومدیم .

در حال پنچر گیری


بعد از خداحافظی از میزبان مهربان ، چند متری که رفتیم دوچرخه فرید پنچر شد و ده بیست دقیقه ای طول کشید تا فرید خودش دست به کار بشه و پنچری دوچرخه رو بگیره .

زیر برف رکاب زدن یه حال و صفای خاصی داره ، هم خوب سرما می خوری هم برف همچین میزنه توی چشم و چالت که حالت جا بیاد و همچین درست و درمون خواب از سرت بره .
خروجی بجنورد جلوی یه آپاراتی ایستادیم تا روغنی به چرخ ها بزنیم .

گروه مشهور ! ما و گروه تعویض روغن

صاحب مغازه تا ما رو دید پرسید شما چه زود رسیدید ، ماشالله ! ما بسی تعجب کردیم که این بنده خدا مارو از کجا میشناسه ! وقتی پرسیدیم گفت ای بابا شما کلی مشهورید خودتون خبر ندارید ! توی تلویزیون دیدمتون . ما یکی دو سه کیلو چاق شدیم از این جمله اش و زود باهاش صمیمی شدیم و رفتیم توی دفترش و یک لیوان چای داغ مهمونش شدیم .

ابتدای گردنه بدرانلو

و اما بعد از این ، ما بودیم و گردنهء بدرانلو ، شاهکاری بود در نوع خودش ، سربالایی های عمودی وپیچ در پیچ اونهم در اون مه شدید و برف و کولاکی که هرچه پیش میرفتیم بیشتر هم میشد.

در حال عبور از گردنه

ماشین ها برامون بوق میزدن و چراغ میدادن و دست تکون میدادن و بعضیاشونم ازمون فیلم میگرفتن ، ما هم همونطور که داشتیم با سبک ترین دنده از اون سربالایی های مخوف بالا می رفتیم و عرق می ریختیم به زور براشون دستی تکون میدادیم و لبخند می زدیم .

دوچرخه های خسته

مه هر لحظه شدید تر و شدید تر میشد طوری که اگه بینمون چند متر فاصله می افتاد دیگه نمی تونستیم همدیگه رو ببینیم . خصوصا اینکه برف ریز بدجوری توی چشمامون میزد .

در مسجد

ساعت حدود دو بعد از ظهر ، زیر همون برف و کولاک رسیدیم به یک مسجد ، خدا خیرشون بده هم گرم و هم تر تمیز و مرتب .
فرید سریع بساط چای توی قوطی (گداجوش ) رو برپا کرد و ما هم رفتیم داخل مسجد چند دقیقه ای استراحت کنیم.

حسن در حال عکاسی

تو مسجد حسن رو هم پیدا کردیم و عکسی ازش گرفتیم اما متاسفانه وقتی گرم صحبت و برنامه ریزی باقی مسیر بودیم دوباره ناپدید شد خوشبختانه ازش عکس داریم هر کی ازش خبر داشت به ما هم بگه.

عکسی که حسن گرفت !

بعد از استراحت با جمع آوری وسایل و پوشاندن سرو صورت دوباره به راه افتادیم.

علی نصری گیج و ویج در میان فرازها و نشیب ها

چشمتون روز بد نبینه ، فرید که گفت بچه ها سربالایی تموم شد یهو خودمونو توی یک سراشیبی وحشتناک دیدیم که مثل بازی های کامپیوتری بود ، با سرعت حدود پنجاه کیلومتر رو به پایین فرود اومدیم . من یکی که محکم دستهء دوچرخه رو گرفته بودم و زیر لب دعا می خوندم ، محمد که گلگیر چرخ جلوش کنده شده بود همینطور که با اون سرعت پایین میرفت تمام قسمت جلوی گرمکنش پر از گل و برف شده بود .

 علی نصری که توی این شیب رکاب هم میزد ! من هی توی دلم میگفتم خداجون همون سربالایی ها بهتر بود جان من بسه ، خلاصه ، هی سربالایی ، هی سراشیبی ، عجب گردنه ای بود این گردنهء بدرانلو .


در تمام این چهار روز سید مجتبی خاتمی با تماس های مداوم و احوالپرسی و خبررسانی و پیگیری هاش همراهمون بود و دلگرممون میکرد . خصوصا وقتی که کامنت های بچه ها توی وبلاگمون رو میخوند کلی کیف میکردیم و گرم میشدیم .

رسیدیم به آشخانه

از مسجد تا آشخانه حدود سی کیلومتر راه داشتیم و باید تا قبل از تاریکی به اونجا میرسیدم . امر
وز به خاطر هوای نامساعد و برف و بوران کاروانی در مسیر ندیدیم . تا آشخانه یکسره رکاب زدیم . این مسیر هم پر بود از فراز و نشیب و خصوصا سربالایی های آنچنانی . ساعت پنج بعد از ظهر رسیدیم آشخانه ، هوا هم تاریک شده بود .

بچه ها در خواب ... روی تخت های شکسته

اولین چیزی که به ذهنمان رسید رفتن به کافی نت اما ذهی خیال باطل .آشخونه فقط آش داشت.البته یه مسافرخونه هم داشت که تا به حال پای کسی بهش نرسیده بود وما هم به خیال اینکه مهمان کسی بشویم هر چه در خیابان ها پرسه زدیم خبری از جمشید نبود و به ناچار برای افتتاح مسافرخانه افتخار دادیم اتاق شماره 8 از بین تمام اتاق هایی که هیچ مسافری نداشت نصیب ما شد و همه بچه ها نا خود آگاه به تکرار عدد 8 در این سفر فکر کردیم (مدت سفر 8 روز ،عکاسی از زائران امام هشتم و یک مورد دیگه که قابل گفتن نیست) رو تختها دراز کشیدن همانا و شکستن پایه تختها همان، انگار تختها از حضور مسافر تعجب کرده بودند.

 ما ٰٰ بیخیال تختها تا صبح تخت خوابیدیم.

 

...

از کامنتهای پرمحبت دوستان و اساتید بسیار متشکریم .
از تاخیر دو روزهء در ارسال گزارش به علت عدم دسترسی به نت بود . از همه عذر خواهیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 17:25  توسط گروه عكاسان دوچرخه‌سوار مشهد  | 

 

حمید سلطان آبادیان

همین الان رسیدیم بجنورد ، عجب روزی بود امروز ، همگی اینقدر خسته ایم که صاحب کافی نت داره چپ چپ نگاهمون می کنه و می ترسه که شب رو اینجا موندگار بشیم .
زیاد نمی تونم بنویسم ، نوک انگشتام از شدت سرمای توی جادهء شیروان - بجنورد کرخت و بی حس شده و از اون بدتر خستگی  ، اما اینها چیزی نیست ، دلهامون گرم و عزممون جزمه .

خسته و کوفته جلوی کافی نت . همین چند لحظه پیش


کامنت های دو تا پست قبلی رو که با بچه ها می خوندیم کلی انرزی می گرفتیم ، با بعضیاش می خندیدم و بعضیاش رو چند بار می خوندیم و توی ذهن می سپردیم . خداییش دست همه تون درد نکنه .
این همدلی و همراهی فوق العاده است ، از اینکه فرصتی برای پاسخ به تک تک کامنت ها ندارم از ته دل عذرخواهیم . بعدا جبران می کنیم . دم همتون گرم .
امروز صبح از قوچان حرکت کردیم ،صبح هوا خیلی سرد بود ، یکی دو ساعته رسیدیم فاروج ، توی راه تلفنی چند تا خبر خوش به علی نصری رسید و یک خبر خوش هم به محمد ، اینها هم از برکات این سفره .

فاروج چایی خوردیم و استراحتی و یاعلی... به کوب رفتیم تا شیروان ، امروز انگار انرژی بچه ها چند برابر شده بود . در مسیر چند توقف داشتیم برای عکاسی از کاروان ها ، به چند کاروان دوچرخه سوار هم برخوردیم که با دوچرخه های چینی ! همت کرده بودند و از بابلسر عزم مشهد کرده بودند .

محمد در حین عملیات خطیرش


محمد برای عکاسی از این گروه خودشو ولو کرده بود روی زمین و ماشین های عبوری از جاده به خیال اینکه این بنده خدا تصادف کرده یه نیش ترمزی می زدند .

از شیروان که خارج شدیم باد مخالف زد توی سر و صورتمون و عجیب حالمون رو گرفت و رمقمون رو کشید ، یک چیزی میگم ، یک چیزی میشنوید .
جاده یک دست و اطرافش صاف و خالی و باد شدید و ما چها نفر پشت سر هم با فاصلهء خیلی کم حرکت می کردیم ، این قسمت در مقایسه با جریانات بعدش تازه خیلی خوب بود !
فرید دولت آبادی مدام به بچه ها برای پیش روی انرزی میداد و ما هم هرچه در توان داشتیم در کفه اخلاص گذاشته بودیم ، خداییش دیگه توی عمرمون اینقدر فشار روی پاهامون نیومده بود . ولی تازه اینم چیزی نبود. حالا بشنوید از بقیه اش .


کم کم هوا تاریک میشد و سوز سرد هم اضافه بر آن و سگ ها هم که دیگه تا دلتون بخواد .
در مسیر چند جا ، چند تا سگ دنبالمون کردند که بنا به توصیه فرید همگی ایستادیم و صحبتی باهاشون کردیم و راضیشون کردیم که دست از سر ژولیدهء ما بردارند و البته بعضیاشون خیلی منطقی بودند و برمیگشتند ولی بعضیاشون خداییش اصلا هیچی حالشون نمیشد ما هم از سر ناچاری چند تا سنگ حواله شون می کردیم .


آقا ، هوا تاریک شد ؛ چشمتون روز بد نبینه ، صدای کاسهء زانوی همه بچه ها دراومده بود : لق و لق .. لق و لق
ولی مگه ول کن بودیم ، مقصد دیار قدس .. ببخشید ، بجنورد ، بین راه جایی نبود برای توقف و شب رو به صبح رسوندن . رفتیم و رفتیم . تاریکی غلبه بر هر چه بود و نبود و چراغ قوه های ما از کوله ها بیرون آمد .
یک قسمت هایی از مسیر اونقدر ظلمات بود که من یکی فکر می کردم دارم توی خواب حرکت می کنم . بچه ها مدام میگفتند میریم ، منم ته دلم میگفتم : نریم چیکار کنیم؟! 

چندنقطه توقف کوتاهی برای استراحت داشتیم ، توی جاده خیلی خطرناک بود خصوصا بوق های کر کننده ماشین های غول پیکر که به خیال خودشون به ما سلامی میدادن ، اما هر بوقی مصادف بود با کج و معوج حرکت کردن دوچرخه و رفتن توی خاکی ،

نوشتنی نیست ، باید بودید و میدید . تجربه فوق العاده ای بود . فوق العاده و سخت .

گردنه بابا امان فاجعه بود ، احساس می کریدم داریم میریم به آسمون از بس که سربالایی این جاده صاف بود ، صدای نفس های بچه ها در سکوت شب پیچیده بود .

محمد ادیبی امروز هم خوب پیش رفت ، سربالایی تنگه ، نفسش بریده بود ولی با قدرت تا آخرش اومد ، علی نصری امروز از دیروز بهتر بود ، هر روز بهتر از دیروز و با فریاد کشیدن جملهء معروفش وسط تنگه حسابی دلمون رو قرص کرد : - ما مرد روزهای سختیم ، البته این بار گفت ما مرد شب های سختیم !
فرید دولت آبادی مدام از جلوی گروه تا آخرش در حرکت بود و دوچرخه و اعضای تیم رو چک می کرد ، توی تاریکی مثل دوران خدمت شده بود ، فرید داد می زد : حمید ، من داد می زدم : هستم .
داد میزد : علی ، علی داد می زد : هستم با ضمهء ت . فرید داد می زد : حسن  ! و جوابی نمیرسید و معلوم نبود حسن کی بوده و کجا بود .

رسیدن به تابلوی : ۵ کیلومتر تا بجنورد برای بچه ها مثل رسیدن به بهشت بود .خستگی رو از تن همه بیرون کشید . راستی خروجی تونل هم با چند تا سگ مواجه شدیم که خارجی بودن انگار چون هنوز دهنمون رو باز نکرده بودیم برای دیالوگ ، افتادن دنبالمون ، اونم توی اون ظلمات شب ، ما هم تا جون داشتیم رکاب زدیم و کم کم من یکی داشتم احساس می کردم روحم داره از تن خارج میشه و با خودم می گفتم چه خوب ! در حین دوچرخه سواری و در کنار دوربین و دوستان جان به جان آفرین تسلیم می می کنم .

امروز ۱۳۰ کیلومتر رکاب زدیم ، رکورد روزهای قبل رو شکستیم . اگه همینطوری پیش بریم تا سیصد چارصدم میریم ! تا خدا چی بخواد .
راستی دیشب قوچان که بودیم دو تا از عکاسای خوب قوچان تماس گرفتند و ابراز لطف کردند که از هردو ممنونیم . آقای فتحعلی زاده و باقری .

کافی نت داره میبنده و گرنه حرف زیاده
شرمنده دوستان .

از غلط های املایی زیاد در متن بسیار شرمنده ام .
احتمالا با توجه به مسیر پیش رو فردا شب دسترسی به نت نخواهیم داشت .
ملتمس دعا همهء دوستانیم و البته دلتنگ دیدن روی ماه همه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 23:3  توسط گروه عكاسان دوچرخه‌سوار مشهد  | 


صبح  ساعت 7 در هوای سرد و ابری به سمت قوچان حرکت کردیم .
خواب خوب دیشب بی خوابی و خستگی روز قبل را جبران کرده بود و این را از انرژی مضاعف بچه ها هنگام رکاب زدن می شد فهمید. امروز در مسیر با کاروان های متعدد یک نفره، چند نفره و هیئت های زائران پیاده امام رضا ( ع ) مواجه می شدیم و همین موضوع باعث می شد هر چند دقیقه یک بار از دوچرخه پیاده شده و شروع به عکاسی کنیم .




 برخورد زائران با ما بسیار جالب  بود ، آنها از اینکه چند  دوچرخه سوار در این هوای سرد مشغول عکاسی و فیلمبرداری از آنها هستند تعجب می کردند و به ما نزدیک می شدند و سوال هایی از قبیل از کجا آمدید برای چی عکس می گیرید ، این عکسها کجا چاپ می شه و... را مطرح می کردند و ما هم به طور کامل جریان طرح را برای آنها توضیح می دادیم .



ایستگاهای صلواتی بین راه محل مناسبی بود برای چند لحظه توقف ، گپ زدن با زائران ، صرف چای و رفع  خستگی.

محمد ادیبی امروز هم با دوچرخه تازه تعمیر شده اش از همه ما جلوتر به پیش میراند و به نصیحت های فرید در مورد عدم صرف انرژی بی مورد توجه نمی کرد که هیچ سرعت بیشتر میگرفت .


 
فرید مدام به بچه ها سر می زد و حواسش به همه موارد بود .


علی نصری بر خلاف دیروز که  گرفتگی در عضله باعث کندی حرکتش بود امروز با انرژی و قدرت مضاعف رکاب می زد و ونسبت به دیروز در مقوله عکاسی هم خیلی فعال تر بود  . من از صبح تا ظهر تقریبا هر 10 دقیقه یکبار برای ثبت تصویر زائران پیاده از دوچرخه پیاده میشدم و از زوایای مختلف حرکت آنها را به ثبت می رساندم .


 دیروز60 کیلومتر حرکت کردیم یا سرعت میانگین 12 کیلومتر در ساعت اما امروز با توجه به آمادگی نسبی بدنی حدود 80 کیلومتر رکاب زدیم و در سرعت هم نسبت به دیروز بهتر بودیم . حدود ساعت 2.30 نهار خوردیم و بدون استراحت حرکت کردیم .


 امروز خوشبختانه بدون اتفاق خاصی به قوچان رسیدیم و صبح به امید خدا به سمت بجنورد حرکت خواهیم کرد. صرف آجیل و تنقلات اهدایی دوستان عکاس و مهربان ، در حیت حرکت ، بسیار چسبید دست همشون درد نکنه .




تماسهای تلفنی دوستان از شهرهای مختلف و خصوصا تهران نشان ازبازتاب مثبت ، وسیع  و خوب این طرح داشت . با اینکه دسترسی ما به نت ، روزنامه و تلویزیون به راحتی مقدور نیست اما اخبار ثبت این سفر عکاسانه به صورت پی در پی از طریق اس ام اس به گوش ما می رسد که مایه دلگرمی ماست . ممنون محبت همه دوستانیم .



نگارش در کافی نتی در قوچان .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 22:6  توسط گروه عكاسان دوچرخه‌سوار مشهد  | 


گروه دوچرخه سواران عكاس در حاشيه جاده قوچان . عكس : حميد سلطان آباديان


امروز صبح ساعت 6 با بچه هاي گروه قرار گذاشتيم ، همه دور هم جمع شديم و دوباره برنامه ها رو مرور كرديم و بار و بنه را بستيم و راهي حوزهء هنري استان خراسان رضوي ( ميدان تقي آباد ) شديم .

سيد مجتبي خاتمي ( مسئول دفتر عكس حوزه هنري ) سرحال و قبراق منتظرمان بود ، كم كم دوستان ديگر هم از راه رسيدند و با آمدن هركدامشان دلگرميان بيشتر و عزممان جزم تر از قبل ميشد . اسم بردن و تشكر از يكايك دوستان عكاس و مسئولين در حال حاضر برايمان مقدور نيست ، مبادا كه اسم كسي از قلم بيفتد و باعث شرمندگي ما شود ، استقبال عكاسان و دوستان از اين طرح از آنچه در تصور ما بود فراتر بود ، حدود بيست سي نفر از دوستان و چند نفر از مسئولين حوزه هنري ، گزارشگران صدا و سيما و... براي بدرقهء ما زحمت كشيده بودند و آمده بودند .

جمعا براي سلامتي عكاس خوب كشورمان " حسين پرتوي " دعا كرديم و عكس يادگاري گرفتيم و حركت كرديم .
...

گروهي از زائران پياده امام هشتم ( ع )



هوا برخلاف تصورمان خوب بود ، باد و بوران ديشب ترس خرابي هواي امروز را به دلمان انداخته بود .
توجه و سئوالات مردم شهر برايمان جالب بود ، به يكايكشان به گرمي پاسخ مي گفتيم و لبخند و موفق باشيدشان را توشهء راهمان مي كرديم .

توي مسجديم


كم كم از شهر خارج شديم و در مسير جادهء قوچان قرار گرفتيم .
فريد دولت آبادي مدام نكات فني و موارد لازم را يادآوري مي كرد ، محمد اديبي كه انگار پتاسيل و شوقش از همهء ما بيشتر بود با فاصلهء زيادي از ما جلو افتاده بود .
بي خوابي ديشب ( تا ساعت چهار و نيم صبح ) و عدم آمادگي فيزي كامل ، كمي كندمان كرده بود ، اما بدون وقفه ركاب مي زديم و به پيش ميرانديم .
...

در يكي از ايستگاه هاي صلواتي بين راه


ساعت دو نيم بعد از ظهر ، توقف كوتاهي براي ناهار داشتيم ، در مسير چند كاروان زيارتي پياده چند نفري و تك نفري و چند ايستگاه صلواتي باعث توقف و عكاسيمان شد ، براي خودمان هم اين تجربه ( دوچرخه سواري و عكاسي ) جالب و شيرين بود .

گروهي از زائران پياده


بعد از ناهار با اينكه بسيار خسته و كوفته بوديم با اصرار فريد دولت آبادي آماده طي ادامه مسير شديم ، كم كم سوز سردي شروع به وزيدن كرده بود و سربالايي جاده هم حسابي رمقمان را ميكشيد ، اما به قول علي نصري : ما مرد روزهاي سختيم .

عكس از دوربين !


نزديك هاي غروب به چناران رسيديم ، عكس يادگاري را زير تابلوي شهر به ثبت رسانديم و وارد شهر شديم .
اوايل ورودمان به شهر بود كه به علت برخورد يك تاكسي به دوچرخه محمد اديبي ، تاير چرخ عقب تاب ناجوري برداشت و دوچرخه اش عملا از كار افتاد ،

محمد اديبي اعصابش خورد است


خوشبختانه هيچ مصدوميتي دركار نبود ولي محمد و بقيه حسابي از اين اتفاق دمغ شديم .

در تعميرگاه



راننده تاكسي دوچرخه را به يك تعميرگاه برد و همه كلافه از اين اتفاق غير مترقبه ساكت يك گوشهء تعميرگاه نشستيم .
اين اتفاق باعث ماندگاري امشبمان در چناران شد .

فريد دولت آبادي برنامه را مرور مي كند و محمد دوچرخه داغونش را


الان ساعت 8 شب ، همه خسته و خواب آلود توي كافي نت نشستيم و خبرهاي حركت امروز را در سايت هاي مختلف دنبال مي كنيم .

علي نصري آب يخ زده در بطري هاي همراه را نشان مي دهد !


به اميد خدا فردا صبح زود به سمت قوچان و فاروج حركت خواهيم كرد .
خدا كند هوا ياري كند ، ملتمس دعاي همه ياران مهربانيم .

و راه ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 20:48  توسط گروه عكاسان دوچرخه‌سوار مشهد  | 




پانزدهم بهمن ماه 88 ، جلسه اي در آتليهء دوست عكاسمان محمد ‌صادق يار‌حميدي با حضور سيدمجتبي خاتمي
( مسئول دفتر عكس حوزهء هنري استان خراسان رضوي ) ، فريد دولت آبادي ، محمد اديبي ، نويد دولت آبادي و من
( حميد سلطان آباديان ) برگزار شد .

هدف از جلسه بحث و گفتگو در خصوص يك طرح بود ، طرحي نو با مضمون عكاسي در حين سفر با دوچرخه به قصد ثبت مستند مصور زائران پيادهء امام رضا ( ع ) ، حرفها و نقطه نظرات اوليه گفته شد و قرار پيگيري هاي بعد گذاشته شد ،
با تمام اما و اگرها ، سيد مجتبي خاتمي با حمايت و تشويق خود ، دلگرممان كرد .

ياعلي گفتيم و عزممان جزم شد .



عكس از محمود بازدار

هفدهم بهمن ماه 88 ، ساعت 19 در خانهء هنرمندان مشهد ، جلسهء اي دوم با حضور سيد مجتبي خاتمي ، من و محمد اديبي برگزار شد .

سيد مجتبي خبرهاي خوبي داشت ، موافقت حوزهء هنري با طرح " در ركاب خورشيد " تيم چهارنفره‌ي عكاسان دوچرخه سوار و شروع آن در روز نوزدهم بهمن ماه ( روز ثبت عکس تاریخساز دیدار همافران با امام خمینی) ، ساعت هشت و سي دقيقه‌ي صبح از تقي آباد ، درب حوزهء هنري .

انگار امام رضا ( ع ) رخصت داده است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 2:0  توسط گروه عكاسان دوچرخه‌سوار مشهد  |